شعری کوتاه برای چهره‌ی طولانی‌ات

 

این‌گونه به من نگاه نکن

از جنگ بازمی‌گردم…

جنگی مهیب

جنگی که موشک‌های ایران و اسرائیل

در برابر آن کاغذی‌ست

و کودکان غزه

از شنیدن آن

قحطی و گرسنگی‌شان را به کل از یاد می‌برند

و مادران خاورمیانه

هزاران بار شکرگزار سیاست‌مدارانشان‌اند

که پسران جوان، دیگر

این‌چنین تلف نمی‌شوند

 

زمینِ آن جنگ

هزار بار وحشتناک‌تر از

جبهه‌های پر از مین جنوب است

و هشت سال جنگ در آن

هشت دقیقه می‌شود

دو اقیانوس عظیم آنجا خروشان‌اند

دو قله پای آن دو اقیانوس

دماوند را به ریشخند می‌گیرند

دو جنگل انبوه

بالای آن دو اقیانوس روییده است

و اگر روزی

به هم پیوند یابند

دیگر از دست انسان و صنعت و ماشین‌هایش

کاری برنمی‌آید

هرچقدر هم که بخواهند

درختان آسمان‌خراش آن را

از ریشه بربایند

 

سرباز آن جنگ

دو چشم من است

دو چشم و اراده‌ی من

و میان این فرماندهان بی‌تجربه‌ی من

همیشه یکی‌به‌دوست

که سهم خیره شدن را آخر

باید بر کدام‌یک از اجزای چهره‌ات بگذارند

 

ابروانت؟…

چه گرگ‌ها و آهوان بسیاری که در آن نزیسته‌اند

و لاکردار

چه مرز‌های زیبایی دارند

اولین مرزهای دلربای خاورمیانه…

ای‌کاش به‌جای آنکه شاعری زاده می‌شدم

کبوتری بودم

که در میان ابروانت

لانه می‌کردم

 

بینی‌ات؟…

یگانه‌ روح و شکل بینی این قرن است

و تو گویی

هزاران پیامبر

از سراشیبی آن

دیر مبعوث می‌شوند و

زود رسالتشان را سر می‌دهند

ای‌کاش پیش از آنکه شعر

مرا این‌گونه معلوم‌الحال می‌کرد

اسلام و محمد و علی

در جان من رسوخ می‌کردند

تا بوسه‌هایم اجازه یابند

به مانند آن پیامبران

بر بینی تو

سرازیر شوند

 

لب‌هایت؟…

نمی‌خواهی که باور کنم

تنها نطفه‌ای

این‌چنین تراش خورده است

وقتی منبع لب‌های مجسمه‌ی داوود

و هزاران تمثال دیگر

لب‌های تو بود

 

چشم‌هایت؟…

و چشم‌هایت…

و چشم‌های سیاهت…

یادت هست روزی به من گفتی:

آن‌قدر به چشم‌هایم خیره شو تا آخر کور شود

ای‌کاش به‌جای آنکه شاعری پیشه‌ام باشد

سخنوری ماهر بودم

تا می‌توانستم قانعت کنم

این حرف را هیچ‌گاه

هیچ‌وقت

بر زبانت نرانی

می‌خواهی تمدن بشری را به بازی بگیری؟

می‌خواهی میان پلک‌هایت

تمام زمان و تاریخ و تقویم را

له کنی؟

تاریخِ پیش از تو

دیگر حکایت افسانه‌ها و پیشدادیان شده است

و تقویم

به پیش و پس از میلاد تو ورق می‌خورد

چشم‌هایت

تمامی کتب الهی را واژگون کرد

و دو تشکیک سهمگین

در دل خداوند کاشت

چراکه محمد

باری دیگر مبعوث شد

و به او گفت

بنویس:

قل هوالله اثنان

 

عزیزِ‌السماوات والارض

حالا حجابت را

به روی آن پیچ و خم سیلاب می‌فهمم

همین‌جوری‌اش

چشم‌هایت

ماه را انگشت‌نمای این و آن کرده

و نوح را از ساخت کشتی‌اش

ناامید

دیگر بیش از این

خارج از جهان فانی‌ست

 

عزیزالحی

مرا ببخش

که در اینجا هیچ صحبتی از موهایت نشد

نتوانستم

جز از گردی چهره‌ات

بنویسم

چشم‌هایم فانی‌ست

و تخیلم ضعیف

 

عزیزالابدیه

عمر فانی‌ام را ببخش

چراکه باید فقط برای چشم راستت

صد سال

و چشم چپت

دویست سال

دست از زندگی بشویم

تا بتوانم کلمه‌ای درخورشان

پیدا کنم

ای‌کاش پس از آنکه دیدمت

به‌جای شعر

دهخدا می‌خواندم

 

مهدی مجیدی

1 نظر در حال حاضر

  1. بسیار عالی و پر محتوا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *