بحر مخنّث
بنگر به نقش دو بوسهای که ز دیو مانده به شانهام
که برای لعنت قدسیان و به نفی سجده نشانهام
بنگر به تیر دوشاخهام که دریده حلق حباب تو
تویی از عشیرهی وهم و ظنّ و من از تبار فسانهام
تو خزان به قیمت جان فغان بکنی و سخر بهار من
غزلم دلیل شکفتن است و شکافمت به جوانهام
منم آنکه مفتخرت کنم به گناه و کفر یقینیام
چه مکدّرت بکنم پری! ز لغات اهرمنانهام
تو کشیده جیغ و مرا هوس که ز قید تن برهانمت
غزلی به «بحر مخنّثی» و اِوا!… چه بیادبانهام!…
تو مگو ز فضل خلف شدن، تو که فاضلاب سلف شدی
به قصایدم شو و والسلام و حریم تصفیهخانهام
تتتن تتن، تتتن تتن، تو به تار خود به تنم بتن
که به پیله اخگر دیگری بکشم برون ز زبانهام
تو به «موج نو» متلک زدی، توی کهنه را چه به تازگی؟!
تو و فخر شعر فخیم خود، من و نثر بوالهوسانهام!
بگو چی اومد سر شعر من؟ بگو آسمون به زمین اومد!
که ازین دقیقه کهنگرا من متّهم به ترانهام…
■
همه بهر صید غزال من چو کمانکشیده کمین کنید
غزلم گواه همین بود که ز نادران زمانهام!
علیرضا ترکی