شعری از علیرضا ترکی
شعری از علیرضا ترکی

بحر مخنّث 

 

بنگر به نقش دو بوسه‌ای که ز دیو مانده به شانه‌ام

که برای لعنت قدسیان و به نفی سجده نشانه‌ام

 

بنگر به تیر دوشاخه‌ام که دریده حلق حباب تو

تویی از عشیره‌ی وهم و ظنّ و من از تبار فسانه‌ام

 

تو خزان به قیمت جان فغان بکنی و سخر بهار من

غزلم دلیل شکفتن است و شکافمت به جوانه‌ام

 

منم آن‌که مفتخرت کنم به گناه و کفر یقینی‌ام

چه مکدّرت بکنم پری! ز لغات اهرمنانه‌ام

 

تو کشیده جیغ و مرا هوس که ز قید تن برهانمت

غزلی به «بحر مخنّثی» و اِوا!… چه بی‌ادبانه‌ام!…

 

تو مگو ز فضل خلف شدن، تو که فاضلاب سلف شدی

به قصایدم شو و والسلام و حریم تصفیه‌خانه‌ام

 

تتتن تتن، تتتن تتن، تو به تار خود به تنم بتن

که به پیله اخگر دیگری بکشم برون ز زبانه‌ام

 

تو به «موج نو» متلک زدی، توی کهنه را چه به تازگی؟!

تو و فخر شعر فخیم خود، من و نثر بوالهوسانه‌ام!

 

بگو چی اومد سر شعر من؟ بگو آسمون به زمین اومد!

که ازین دقیقه کهن‌گرا من متّهم به ترانه‌ام…

■

 

همه بهر صید غزال من چو کمان‌کشیده کمین کنید

غزلم گواه همین بود که ز نادران زمانه‌ام!

 

علیرضا ترکی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *