شعری از آن سکستون
شاعر بیخبر شاید زمین معلق است نمیدانم شاید ستارهها بریدههای کوچک کاغذی هستند که قیچیهایی غولپیکر درستشان کردهاند نمیدانم شاید ماه اشکیست یخزده نمیدانم شاید خدا تنها صداییست ضعیف که کرها میشنوندش نمیدانم شاید من هیچکس نیستم درست است، من جسمی دارم و قادر نیستم از آن بگریزم دلم میخواهد از افکارم رها […]
شعری از محمدعلی کنجدی
حواسم هست دارم تا خسته شدن متکلم به سفارش دو تا چای فکر میکنم! و ملالم از وسواس انجمنی که از حساب هجاهای غزل به دقت پرگار مقید است در راحتِ خطخطی آرام میگیرد! و عاشقم به ناگواری سکوت میز اگرچه ایدهآل نگاه را پایین میاندازد اما این شرّ احساس به تو هم […]
شعری از ابوالفضل حکیمی
کسی احمق است که جلو بزند النگو بزند به زخم نجات، پُر شدن را اغراق میکند تا گلو تا خم شدن زخم، مجنون است سرخ را پشتدرپشت خیس پنهان میکنم هوا هوس آمدن دارد سرم بر سینه قطار که رد میشود هویزهام از وحشت تا قارقار پس میزنم اسمها را اصفهان فشار دستهای من است […]
شعری از ریچارد براتیگان
دوست گربهماهیات اگر مجبور بودم زندگیام را در هیئت گربهماهی بگذرانم در تختهبند پوست و سبیل در قعر برکهای و یک روز عصر تو میآمدی وقتی ماه میتابید به درون خانهی تاریکم و آنجا میایستادی بر لبهی عشقم و میاندیشیدی «چقدر اینجا لب این برکه قشنگ است کاش کسی دوستم داشت» تو را دوست […]