بالاخره این رئال جادویی بود یا نه؟ سپهر خلیلی

“بالاخره این رئال جادویی بود یا نه؟”
یادداشتی بر فیلم “بازگشت” ساخته‌ی پدرو آلمودوار
سپهر خلیلی

معرفی کامل ژانر رئال جادویی و پیش‌زمینه‌های آن در چند سطر عملاً غیر ممکن است، اما شاید به طور خلاصه بشود گفت رئالیسم جادویی نویی اثر واقع‌گرا هست که در آن عنصری وجود دارد که جادویی‌ست اما به عنوان اتفاقی طبیعی، در اثر حل و باور شده است. طبیعتاً می‌توان افسانه‌ها و خرافات محلی را در شکل‌گیری یک اثر رئال جادویی تاثیرگذار دانست، چراکه فلسفه‌ی پشت آن کاملاً مشابه است، اتفاقی جادویی که همه به آن باور دارند.
بازگست یا Volver نام فیلمی‌ اسپانیایی‌ست به کارگردانی پدرو آلمودوار که در سال 2006 اکران شد. داستان مربوط می‌شود به زندگی خانواده‌ای در روستایی از اسپانیا. روستایی که در آن خرافه‌ها و عقاید مختلفی وجود دارد که بستر را برای تنیدگی اثر به ژانر رئال جادویی نزدیک می‌کند.
فیلم با صحنه‌ی به خاک سپردن مادر خانواده شروع می‌شود، جایی که شخصیت‌های اصلی کار-که همگی زن هستند- در یک جا جمع شده‌اند، شخصیت‌هایی که در ادامه، فیلم وارد زندگی تک‌تکشان خواهد شد.
گذشته از جنبه‌های فنی و کارگردانی اثر، آن‌چه بیش از هرچیز در این فیلم قابل توجه است فیلم‌نامه‌ی آن است. این فیلم، علاوه بر جایزه‌ی بهترین گروه بازیگران، برنده‌ی جایزه‌ی بهترین فیلم‌نامه‌ی جشواره‌ی کن در ۲۰۰۶ نیز شده است.
یکی از نکات قابل توجه در این فیلم استفاده از فرم موازی‌ست، داستان چندین شخصیت هم‌زمان باهم پیش رفته و درجاهایی به هم تنیده و سپس باز جدا می‌شود. نویسنده همین را دست‌مایه‌ای برای ایجاد تعلیق قرار داده و همچنین طرح سوال.
تعلیق این فیلم به جرئت از قوی‌ترین نکات آن است، از همان ابتدای کار و با توجه به بستر وقایع، از مرگ‌های پیاپی در اثر گرفته تا ایهام‌های درباره‌ی آن‌ها، تعلیق‌های مختلف شکل می‌گیرند که مخاطب را وادار می‌کنند به تماشای ادامه‌ی فیلم. اما نویسنده به ایجاد تعلیق در قصه اکتفا نکرده و تا جای ممکن از تعلیق بصری هم استفاده می‌کند، اوج تعلیق‌های بصری را می‌توان در بخش‌هایی که اثر رنگ و بوی جنایی گرفته دید.

مگر می‌شود از تعلیق در این فیلم گفت و حرفی از ژانرآمیزی در آن نزد؟ فیلم جایی جنایی می‌شود، جایی عناصر جادویی به خود می‌گیرد و جایی ترسناک می‌شود و جایی دیگر کمدی!
از اصلی‌ترین نکاتی که منتقدان مختلف در این فیلم به آن پرداخته‌اند رد پای رئالیسم جادویی در کار است. تا نیمه‌های اثر مخاطب کاملاً متقاعد می‌شود که با فیلمی در ژانر رئال جادویی طرف است، اما کمی بعد می‌فهمد تمام آن‌چه او جادویی می‌پنداشته جادویی نبوده! اما در پایان، با یک دیالوگ دوباره این ایهام شکل می‌گیرد.
در این فیلم مرز بین زندگی و مرگ شکسته می‌شود. تمام چیزهایی که سمبلی از زندگی هستند در جایی حس مرگ را القا می‌کنند و بالعکس، این موتیف را می‌توان در سراسر اثر دید.


یکی از نکات دیگر، تمهیدات قوی اثر است. نویسنده به آرامی زمینه را برای تغیر فضا فراهم می‌کند. قبل از این‌که بخواهد وارد فضای اروتیک بشود شاهد دوربین‌گیری‌هایی هستیم که ذهن مخاطب را معطوف به مسائل جنسی می‌کند. نمونه‌ی این مسئله را می‌توان در بخش‌هایی که اثر وارد فضای جنایی و یا کمدی می‌شود هم دید. ساختار اثر به گونه‌ای‌ست که نویسنده از یکایک تمهیدات نهایت کارکرد را می‌کشد و درواقع شاهد قصه‌ای منسجم هستیم که به مخاطب و عناصر فیلم پاسخ می‌دهد.
نمادگرایی نیز بخشی جدا نشدنی از کار است، فیلم در لایه‌های خود با استفاده از نمادهای یخچال، نیروگاه برقی، رستوران و مهم‌تر از همه تلویزیون و تلفن، مدریته را به شدت مورد نقد قرار می‌دهد و ذهن مخاطب را وادار به کنکاش می‌کند که منظور از حضور آن‌ها چه بوده و مولف می‌خواهد چه چیز را برساند؟ آیا همه‌ی وقایع وحشتناک در داستان، از قتل‌های و دلایل آن‌ها گرفته تا گره‌های آن، همه به واسطه‌ی مشکلات جامعه‌ی مدرنیته نبود؟ اما در عین حال، شاهد دیالکتیکی بین طبیعت و جامعه‌ی صنعتی هستیم و مولف در برابر موتیف شهر، موتیف مقابل آن طبیعت را هم قرار داده و آن‌جاست که از ساختار یک‌جانبه دوری می‌کند. در این بین، آیا به تصویر کشیدن یک جامعه‌ی خرافی در روستا عمق این دیالکتیک را بیشتر نمی‌کند آیا می‌توان معلق بودن اثر در رئال جادویی بودن و رئال جادویی نبودن را در راستای همین دیالکتیک دانست؟

نمی‌توان از ردپای نام اثر “بازگشت” در اثر نگفت، انگار در اثر همه‌چیز به وضعیتی سنتی و خرافی برمی‌گردد و بعد دوباره گرفتار مدرنیته می‌شود و بالعکس. حتی وقایع گذشته نیز به شکلی دیگر در اثر تکرار می‌شوند، از وقایع بد مثل تجاوز به فرزند گرفته تا وقایع خوب مثل اجتماع شاد خانوادگی! آیا می‌توان این را نشانه‌ای از نگاه غیر خطی به زمان دانست؟

روی هم رفته می‌توان بازگشت را فیلمی خانوادگی اما به شدت متفاوت نسبت به مابقی آثار مشابه دانست. فیلمی که استادانه قواعد و کلیشه‌های رایج در فرم را شکسته و با وجود ردپای عمیق احساسات، هیچ‌جا رنگ و بوی سانتی‌مانتالیسم به خود نگرفته. با تمام این تفاسیر، آیا می‌توان این اثر را اثری پیشرو در فرم و آن را دالی بر جایزه‌ی بهترین فیلم‌نامه در جشنواره‌ی کن؟ اما درنهایت، آن‌چه واضح به‌نظر می‌رسد این‌ است که یک علاقه‌مند به هنر و سینما دلایل کافی برای تماشای این فیلم دارد!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *