خانه‌ای ساخته از عشق و کتاب و کاغذ، نقد شعری از سید مهدی موسوی، سپهر خلیلی

خانه ای ساخته از عشق و کتاب و کاغذ! 
یادداشتی بر شعری از «سید مهدی موسوی»
سپهر خلیلی 
 
یکی از امتیازاتی که می‌توان برای شعر مهدی موسوی قائل شد آوردن تک‌بیت‌ها و جملات قصار به گونه‌ای ساختارمند در شعر است که به راحتی می‌تواند هر طیف از مخاطب را جلب خود کند. اغلب شعرهایی که با این شیوه سروده می‌شوند متاسفانه شعرهایی شعاری با بیت‌هایی هستند فاقد انسجام معنایی و به دور از مولفه‌های ادبی که با یک خوانش به پایان می‌رسند. اما آن‌چه شعر مهدی موسوی را از آن‌ها متمایز می‌کند استفاده از این تک‌بیت‌ها به مثابه‌ی مونولوگی برای نمایاندن حالت درونی راوی و پیش‌برد روایت است که به گونه‌ای ساختارمند و درجای مناسب در شعر قرار می‌گیرد، چراکه در شعر پست‌مدرن بیان حالت درونی شخصیت‌ها به کارها و کنش‌های آن‌ها ارجحیت دارد (درهم تنیدگی مرزهای ذهنیت و عینیت)
 
«ظاهراً روی صندلی خوابم
واقعاً فکر می‌کنم به جهان
ظاهراً در اتاق خود هستم
واقعاً توی راه با چمدان
 
ظاهراً دست می‌زنم به تنش
واقعاً بیتِ چندمِ غزلم
ظاهراً در کشاکش تن و تن
واقعاً رفته است از بغلم
 
ظاهراً طول و عرض لبخندم
واقعاً گریه می‌شوم به درون
ظاهراً مثل قبل، آرامم
واقعاً قرص می‌شوم به جنون
 
ظاهراً روزنامه می‌خوانم
واقعاً از همیشه بی‌خبرم
ظاهراً چارپاره ای معقول!
واقعاً مستم و ترانه ترم:
 
«توو دلم چند روزه آشوبه
چشام از زور گریه بسته می‌شه
سخته اینکه ببینی یه آدم
چطوری توو خودش شکسته می‌شه
 
دیگه از حرفاشون نمی ترسم
از فضولی چند دونه کلاغ
فحش نیس، آرزوی توو دلمه
به الاغا بگم بلند: الاغ!
 
کلماتم چقدر سنگینن
با صدا روی میز می افتن
جلوشون می زنم توو صورتشون
حرف‌هایی که پشت من گفتن!
 
لخت، از خونه می زنم بیرون
با یه چاقوی تیز واسه پلیس
یه لره، ترکه، رشتیه… مردن!
خاطره‌س اینا واسه من، جوک نیس!!
 
فلسفه توو سرم رژه می رفت
ذات انسانو درک می کردم
مونده بودی اگه کنارِ من
با تو سیگارو ترک می کردم
 
برو بیرون، ببوس، سکس بکن
چی می‌خواستم به غیر عشق مگه؟
گفتم از هفت دولت آزادی
خواستم که فقط دروغ نگه!
 
حالا اینجا منم با تنهایی
چمدونی که راهی سفره
گور بابای مردم دنیا
توو کتابا جهان قشنگ تره
 
واسه کی سد بشم جلو طوفان؟!
همه ی شهر، حزب باد شدن!
قول دادم که حرف بد نزنم
که نگم جاکشا زیاد شدن!!
 
میرم اون‌جا که یک نفر باشه
جنس دیوونگیش فرق کنه
عاشق دختری بشم که شبا
خودشو توو کتاب غرق کنه
 
دختری که تموم این شب‌ها
توی خوابام می زنه پرسه
لای شعر و کتاب ها زنده‌س
جز من از کلّ شهر می‌ترسه»
 
ظاهراً گریه می کنم به کتاب
واقعاً درد می کشم از درد
ظاهراً خودکشی نخواهم کرد
واقعاً خودکشی نخواهم کرد…»
 
این شعر از آن دسته اشعار است که می‌توان آن را سهل ممتنع دانست، شعری که در نگاه اول و سطحی ممکن است تنها چهارپاره‌ای متشکل از چند تک‌بیت قصار باشد، اما اگر سعی در کشف لایه و روایت آن داشته باشیم متوجه پیچیدگی و دشواری آن خواهیم شد. در این نقد پیش از هر چیز سعی در کشف ساختار و روایت اثر، کشف ارجاعات درون‌متنی آن داریم.
پیش از هرچیز باید به این نکته اشاره کرد که شعر را می‌توان اثری با فرم شبه‌دایره‌ای-ستاره‌ای دانست. شبه‌دایره‌ای از آن جهت که بند آخر تداعی‌گر بخش آغازین شعر است و ستاره‌ای به علت تکرار و تاکید بر قیدهای “واقعاً” و “ظاهراً”. فرم ستاره‌ای اغلب به هدف تاکید بر یک مسئله و موتیف به کار می‌رود و فرم دایره‌ای می‌تواند نمایان‌گر تکرارپذیری باشد و برای جهت دادن به ذهن مخاطب به کار رود.
فهم اشعار پست‌مدرن بدون دانستن مولفه‌های ادبیات پست‌مدرن عملاً غیر ممکن است، از این رو برای فهمیدن این دسته از اشعار باید کاوشی در فلسفه‌ی پست‌مدرن داشت.
جهان امروز جهان بی‌ثباتی‌هاست، جهانی که هیچ تعریف مطلقی از هیچ مفهومی وجود ندارد و تمام تعاریف می‌رود زیر علامت سوال! اعم از ذهنیت و عینیت، مفهوم زمان، اخلاقیات و… 
چنین جهانی نیازمند ادبیاتی‌ست که تصویرگر آن باشد، و به همین دلیل است که مولفه‌هایی مثل شکست روایت، شکست زمان، ساختارگریزی، فاصله‌گذاری و … وارد ادبیات می‌شوند. به همین خاطر است که شخصیت‌ها در یک اثر پست‌مدرن اغلب اسکیزوفرن هستند، چراکه جهان، جهانی‌ست که اسکیزوفرن است! 
 
«حالا این‌جا منم با تنهایی
چمدونی که راهی سفره
گور بابای مردم دنیا
توو کتابا جهان قشنگ‌تره »
 
آن‌چه در این شعر اتفاق می‌افتد، حکایت شاعری‌ست که در زندگی عینی تماماً شکست خورده و تنها چاره‌ای که پیش روش مانده سفر و پناهنده شدن به دنیایی‌ست که آن را در اثرش خلق می‌کند. و سعی دارد جای خالی معشوق را با دختر ایده‌آلی که در اثر ساخته پر کند:
 
«می‌رم اونجا که یک نفر باشه
جنس دیوونگیش فرق کنه
عاشق دختری بشم که شبا
خودشو توو کتاب غرق کنه
 
دختری که تموم این شب‌ها
توی خوابام می زنه پرسه
لای شعر و کتاب ها زنده س
جز من از کلّ شهر می‌ترسه»
 
آیا در این درهم تنیدگی و بلاتکلیفی سوژه و ابژه (ذهنیت و عینیت) چه چیزی می‌تواند ثابت کند که همه‌ی ما شخصیت‌هایی از یک رمان نیستیم؟ پس با این حساب نباید زندگی و عاشقی در دنیای متن را چندان غیر معقول بدانیم! چه چیزی می‌تواند ثابت کند که کل زندگی ما یک خواب نیست؟ مگرنه این‌که تمامی تعاریف ما از فیلتر و جهان‌بینی ذهنیت و سوژه‌ی ما می‌گذرد؟
اما کلیدی که فهم شعر را برای ما ممکن می‌کند پیدا کردن ارجاعات درونی اثر است تا از آن برای کشف روایت استفاده کنیم:
 
«ظاهراً روی صندلی خوابم
واقعاً فکر می کنم به جهان
ظاهراً در اتاق خود هستم
واقعاً توی راه با چمدان»
 
آن‌چه در سطرهای اول دیده می‌شود استفاده از استعاره‌ی خواب و سفر است. منظور از سفر چیست؟ منظور از رویا چیست؟ 
به گفته‌ی روان‌شناسان هر اثر هنری خوابی‌ست از ضمیر ناخودآگاه که مولف در بیداری می‌بیند، و بعد از گذراندن آن از فیلتر خودآگاه به قلم می‌آورد.
یکی از نقش‌هایی که خواب برای انسان دارد بروز و ارضای تمایلات شکست خورده است، به فرض مثال کسی که شکست عشقی سهمگینی بر او وارد شده، ضمیر ناخودآگاه‌اش این خلا عاطفی را با خوابی که در آن معشوق حضور دارد پر می‌کند.
همان‌جور که گفتیم فرآیند نوشتن به خودی خود مثل یک خواب و رویاست. به همین علت است که نقاشی که خلا شدید جنسی دارد، اولین چیزی که برای تصویر کشیدن به ذهنش می‌رسد تن‌کامگی‌ست، یا در این شعر، شاعری که در رابطه‌ی عاشقانه‌اش شکست خورده در متن معشوق ایده‌آلش را خلق می‌کند.
اما مهم‌تر از همه، منظور از قیدهای ظاهراً و واقعاً در این شعر چیست؟ آیا این دو قید را می‌توان مشابه با تمثیل کوه یخ دانست که روان‌کاوان آن را برای توصیف ضمیر ناخودآگاه به کار می‌برند؟ در این تمثیل بخشی از کوه یخ که قابلیت دیده شدن دارد ضمیر خودآگاه و آن بخش از کوه یخ که در اعماق اقیانوس است ضمیرناخودآگاه دانسته می‌شود.
از طرفی می‌تواند حکایت تناقض و تفاوت سوژه و ابژه باشد، آن‌چه ما به عنوان مصداق عینی می‌بینیم، می‌تواند کاملاً در تضاد باشد با آن‌چه در سوژه و ذهنیت می‌گذرد.
 
«ظاهراً دست می زنم به تنش
واقعاً بیتِ چندمِ غزلم
ظاهراً در کشاکش تن و تن
واقعاً رفته است از بغلم»
 
علاوه بر این‌که در‌ این بند شاهد معشوق زنده در متن که پیش از آن توضیحش دادیم هستیم، بازی زبانی با واژه‌ی غزل به عنوان اسم دخترانه هم به زیبایی و پیچیدگی آن افزوده. روایت آشفته‌ی غیرخطی در یکایک سطرها دیده می‌شود که نمایانگر درونیات راوی‌ست.
«ظاهراً روزنامه می خوانم
واقعاً از همیشه بی خبرم
ظاهراً چارپاره ای معقول!
واقعاً مستم و ترانه ترم»
در بند چهارم شاهد تکنیک فاصله گذاری و تغییر قالب هستیم، درواقع آن‌چه می‌خوانیم ترانه‌ای‌ست که شخصیت کار شروع می‌کند به نوشتن آن. 
این ترانه علاوه بر ارجاعات درونی و پاسخ دادن به پرسش‌ها، همچنین شخصیت‌سازی راوی را هم تکمیل می‌کند. 
سید مهدی موسوی شاعری‌ست که در طول فعالیت شعری‌اش همواره تلاش کرده تا مولفه‌های نو و تازه‌ای را که در شعر تجربه نشده است وارد شعر فارسی کند. تکنیکی که در این شعر به کار رفته و به ارزش ادبی آن بیش از پیش افزوده تکنیک داستان در داستان است، تکنیکی که در ادبیات داستانی ما به وفور تجربه شده اما استفاده از آن تا در شعری کوتاه و مینیمال از خلاقیت‌های این شاعر نوجو است.
 
«لخت، از خونه می زنم بیرون
با یه چاقوی تیز واسه پلیس» 
«حالا اینجا منم با تنهایی
چمدونی که راهی سفره
گور بابای مردم دنیا
توو کتابا جهان قشنگ تره»
 
در این سطرها عملاً استفاده از خیال‌بافی هنر برای فرار از ناکامی‌های زندگی را می‌توانیم ببینیم. درواقع موتیف مقید کار که به بندهای آن انسجام می‌بخشد همین درون‌مایه است.
از خواندن ترانه می‌فهمیم با شخصیتی مقابل هستیم با خلقیات آنارشیستی که علاوه بر دغدغه‌ی شکست عشقی، غم مشکلات کشور و جهانش را هم دارد. آیا بین این‌ها پیوندی وجود دارد؟ آیا می‌توان آن‌ها را مرتبط دانست؟ احتمالاً، چراکه این دو، اگر از منظر روان‌کاوی نگاه کنیم در شکل دادن جهان‌بینی راوی و نگاه مایوسش مرتبطند.
 
«ظاهراً گریه می کنم به کتاب
واقعاً درد می کشم از درد»
 
آن‌چه در پایان‌بندی می‌بینیم بازگشت به قالب چهارپاره با همان تم سابق است، با سطرهایی که پر از ابهام و طرح سوال هستند. آیا راوی در هنر هم ناکام مانده؟ آیا این خیال‌بافی نتوانسته ارضاش کند؟
 
«ظاهراً خودکشی نخواهم کرد
واقعاً خودکشی نخواهم کرد…»
 
پایان‌بندی تنها جایی‌ست که به‌جای تناقض شاهد وحدت در واقع و ظاهر هستیم. چرا؟ آیا راوی اثر به جای خودکشی و پایان دادن به زندگی‌اش با پناهندگی به هنر آن را قابل تحمل و به این وسیله از پوچی فرار کرده؟ یا …؟
هر یک از بندهای این اثر و موتیف‌های آزاد به کار برده شده جای تحلیل و بحثی مفصل دارند و درواقع می‌توان اثر را شکافت و شکافت. در این نقد تنها نگاهی کلی به آن داشتیم و چندان به ریزه‌کاری‌های بی‌اندازه‌ی آن نپرداختیم.
خاصیت اصلی شعر سید مهدی موسوی چند تاویله بودن آن است و این‌که مخاطب را با بمبی از سوال و چرا و معما مقابل می‌کند که برای فهم آن‌ها ناچار می‌شود به مطالعه و مطالعه‌ی بیشتر… مگر شعر پست‌مدرن با توجه به نسبیتی که در فلسفه‌ی پست‌مدرن بیان می‌شود، هدفی غیر از طرح سوال و معما دارد؟ آیا تفاوت شعر خوب و فست‌فودی در همین نیست؟
شعر خوبی که کم‌تر پیش می‌آید تا در ادبیات امروزمان شاهدش باشیم. شعر خوبی که بارها در مجموعه‌های شعر های مهدی موسوی خواندیم، مهدی موسوی‌ای که با نوآوری‌هایش در شعر همواره راهی تازه برای نسل بعد از خود گشوده و چندان دور از ذهن نیست که در جامعه‌ی ادبی امروز معروف باشد به «پدر غزل پست‌مدرن!»

2 دیدگاه در “خانه‌ای ساخته از عشق و کتاب و کاغذ، نقد شعری از سید مهدی موسوی، سپهر خلیلی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *