از سومی شروع می‌کنم، داستانی از سپهر خلیلی

از سومی شروع می‌کنم
(چون من سلفی‌ها را دوست دارم. سلفی‌ها هم من را دوست دارند.)

1
اکثر مردم فکر می‌کنند کسی که کتاب انجیل شیطان آنتون لاوی را می‌خواند طبیعتاً باید کم کمش یک ستاره دور پستان‌هایش خالکوبی کرده باشد، اما پدر دختری که در زیرزمین خانه‌اش توانست بمب اتمی اختراع کند یک کارمند ساده‌ی مخابرات بود و همچنین گاهی به یاد زن مهربانش و به نیت شادی روح او خون اهدا می‌کرد. همان موقع که داشت فنجان قهوه‌اش را سر می‌کشید و پی‌دی‌اف کتاب را می‌خواند گوشی دخترش زنگ خورد. کد تماس +972 بود و دختر خوب می‌دانست این کد مال اسرائیل است. دختر بعد از اختراع بمب، فنجانی قهوه ریخت و به حیاط رفت. پدر در مسیر اداره‌ی مخابرات تا خانه داشت درخت‌ها و خیابان‌ها را تماشا می‌کرد و به این فکر می‌کرد که حتی بمب اتمی هم سرمنشایی یکسان با بقیه‌ی چیزها دارد و ریشه‌ی صنعتی‌ترین چیزها هم به طبیعت برمی‌گردند. در همان موقع بود که وحدت وجود را حس کرد، نفس عمیقی کشید و برای اولین بار با آرامش ذهنی از خیابان رد شد. درهمان موقع بود که تهران منفجر شد.

2
پسر اسرائیلی بعد از این‌که خبر انفجار تهران را شنید زارزار گریه کرد و خودش را مقصر می‌دانست. وقتی مادر و پدرش او را در حال گریه کردن دیدند به سه نتیجه رسیدند، اول این‌که هرگز نباید به یک نوجوان اجازه‌ی یاد گرفتن زبان خارجه داد، دوم نباید اینترنت در دسترسش گذاشت، سوم این‌که نباید هرگز گرایش علمی خاص و منحصر به فردی داشته باشد که او را به ارتباط با افراد خاص، مثلاً دختری از ایران وادار کند.
پسر محکم در را کوبید و رفت به جایی که همیشه می‌رفت و پدر و مادرش نمی‌دانستند کجاست. چند دقیقه‌ی بعد پدر و مادرش خواستند ببینند چه فالی برایشان داخل فنجان درآمده که ناگهان تل‌آویو منفجر شد.

3
سردسته‌ی سلفی داشت گریه می‌کرد. او به تازگی به فانتزی‌اش، یعنی آموزش گروهی شریعت به یک پسر و یک دختر نوجوان رسیده بود. او حتی به مجازی بودن این ارتباط هم بسنده کرده بود. او می‌دانست روح پدر و مادرش از این‌که به او اجازه‌ی یادگیری زبان خارجه داده بودند در عذاب است.
همسرش فوری گوشی را برداشت و به دوست‌پسرش که ساکن شهری شیعه‌نشین بود اس‌ام‌اس داد که ممکن است شهرش مورد حمله قرار بگیرد. آن شب خواب چند درخت نخل را دید که میوه‌شان بمب بود.
دوست‌پسرش آن شب نتوانست بخوابد، داشت به‌خاطر مرد تهرانی‌ای که به تازگی مرده بود گریه می‌کرد.
مرد تهرانی‌ای که به‌تازگی مرده بود از روح زنش که حتی وقتی داشت اوایل کتاب را می‌خواند پشت سرش بود و عاشقانه نگاهش می‌کرد خبر نداشت و وقتی او را بعد سال‌ها دید غافلگیر شد. زن خیلی وقت پیش وقتی که دخترش او را با چاقو سلاخی کرد فهمید سن فقط یک عدد است، و ضمناً قبل از مهاجرت نباید فنجان قهوه‌ را در خانه جا گذاشت.

3
همیشه پشت سرت را نگاه کن، حتی وقتی دست‌هایت و پاهایت به درخت بسته است و باید به قصه‌های دخترکی افسرده که نتوانسته بین هم‌زبان‌هایش کسی را برای دوستی پیدا کند گوش بدهی، شاید دختری یا پسری منتظرت باشد، صدالبته که بین موج انفجار بمب اتم و دخترها و پسرها عنصر جداکننده‌ای وجود ندارد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *