کوکولی کو؟ به‌سوی بوطیقایی تازه برای شعر (قسمت اول)

کوکولی کو؟ کوکولی کو کوکولی کوکولی کوکولی کو؟
به‌سوی بوطیقایی تازه برای شعر (قسمت اول)
مقاله‌ای از سپهر خلیلی

چند اصل اولیه:

شعر خوب چیست؟ شعر قوی چیست؟ طبیعتاً از همین ابتدا با مسئله‌ی نسبیت مقابل می‌شویم، این‌که طبیعتاً نه خوب مطلقی وجود دارد و نه بد مطلق، و نمی‌توان برای مفاهیم ذهنی مثل خوب یا قوی بودن، وجه قطعی و مشخص عینی قائل شد. اما چه چیزهایی باعث می‌شوند که از یک اثر هنری بیشتر از بقیه لذت ببریم و آن‌ها را قوی‌تر بدانیم؟ طبیعتاً برای پاسخ دادن به این پرسش‌ها نیازمند “بوطیقا” هستیم.
اگر بخواهیم با یک آسیب‌شناسی شروع کنیم، می‌توانیم بگوییم بسیاری از تئوری‌های ادبی که در قرن 20 و 21 میلادی برای ادبیات تبیین شدند در فرهنگ هنری ما آن‌طور که باید دفرمه و به‌دست مخاطب و منتقد و مولف نرسیده‌اند. درواقع تمام آن‌چه ما در بوطیقا و آموزه‌های کلاسیک یاد می‌گیریم یک‌سری آرایه‌های ادبی مشخص هستند، و در کنار آن ناگهان با بحث‌های نظری ادبیات غرب هم مقابل می‌شویم و ایده‌هایی که به‌تازگی مطرح شدند. تمام آن‌چیزی که در این مقاله مدنظر است، بحث‌هایی کاربردی و انجام نشده (یا کم‌تر انجام شده) درباره‌ی شعر و ادبیات است. طبیعتاً درباره‌ی نظریه‌ی ادبی نو کتاب‌های فراوانی در کتاب‌خانه‌ها می‌توان پیدا کرد، اما جای خالی بحث‌های کاربردی و درونی شده بسیار به‌چشم می‌آید.

اما قبل از پرداختن به مسائل میان‌ژانری و مربوط به تمامی هنر، به این پرسش جواب بدهیم که شعر چیست؟ عنصر غالب شعر چیست؟ چه چیزی باعث می‌شود که یک اثر را شعر بدانیم؟ آیا موزون و مقفا بودن کافی‌ست؟ قطعاً خیر، و این چیزی نیست که به‌شعر بودن یا شعر نبودن مرتبط باشد. بخواهیم یا نخواهیم باید یک بحث تکراری را پیش بکشیم، مسئله‌ی “فرم” و “معنا”، اما این‌بار می‌خواهیم نگاهی تازه داشته باشیم و با فاصله از نگاه رایج تقابل دودویی نگر. عنصر غالب شعر “معنا”ی آن نیست، چراکه معنا آن برداشتی است که ما از اثر داریم. در این‌جا می‌توانیم گریزی بزنیم به دستگاه زبان‌شناختی “ژولیا کریستوا”، او دو وجه برای زبان و کاربرد آن قائل است، وجه “رمزگانی” (یا نمادین) و وجه “نشانه‌ای”. تفاوت یک مقاله و یک اثر هنری چیست؟ در وجه نمادین، دلالت‌هایی که مدنظر متن و گوینده است کاملاً مشخص هستند، اگر در این مقاله از شخص خاصی نام برده می‌شود، درواقع منظور ما همان شخص است، خبری از هیچ ایهامی و بازی‌ای نیست، چراکه متن پیش روی ما یک مقاله است. اما در وجه نشانه‌ای خبری از دست‌گاه‌های قراردادی زبان نیست، معنا هیچ‌چیز ثابتی نیست و در ساحت زبان دست برده می‌شود تا مسئله‌ی مدنظر در جایی فرای قراردادها و معناهای ثابت بیان شود.

در این‌جا با مسئله‌ی “فرم” مقابل می‌شویم. تمام آن‌چیزی که یک اثر هنری را اثر هنری می‌کند “فرم” آن اثر است. درواقع، وقتی در بوطیقای کلاسیک و حتی کتاب‌های درسی دبیرستانی وقتی صحبت از شعر به‌میان می‌آید، به‌بخشی از فرم پرداخته شده که کاملاً هم مرتبط با شعر است اما تمامی آن نیست. در مباحث زبان‌شناسی با نشانه‌ها مقابل هستیم، اما به‌جای پیچیده کردن بحث و وارد شدن به‌مباحث تخصصی‌تر، می‌توانیم یک جمله‌ی بسیار معروف اما بسیار مهم از هنری جیمز را مثال بزنیم: “تعریف نکن، نشون بده!” می‌توان این جمله را کلیدی‌ترین جمله در تئوری هنر دانست. اما نشان دادن به‌چه شکل صورت می‌گیرد؟ فرض کنید می‌خواهید در اثر هنری خود از آتش گرفتن صحبت کنید، آتش گرفتن به‌خودی خود می‌تواند نشانه‌ای باشد از احوال‌ روانی و عصبانی بودن که بیانی هنری یافته، اما اگر بخواهیم همین نشانه را باز هم نشانه‌ای تر بیان کنیم چه‌کار می‌توانیم کنیم؟ می‌توانیم از “کباب شدن” استفاده کنیم، یا بلند شدن دود، حالا اگر بخواهیم این پرداخت را باز هم نشانه‌ای‌تر و هنری‌تر کنیم چه‌کار کنیم؟ می‌توانیم یک شخصیت بسازیم که دارد شخصی را در منقل باد می‌زند تا خوب بپزد! و حالا فرض کنید تمام این منظره از دیدگاه کلاغی در آسمان توصیف شود و این چرخه ادامه پیدا کند و روایت شاعرانه بسط داده شود… متوجه می‌شویم هرچه به پرداخت نشانه‌ای نزدیک‌تر بشویم، وجه هنری کار بیشتر شده و شاهد “اجرا” بوده‌ایم.

با پذیرفتن هنر به‌عنوان یک امر نشانه‌ای، خود به‌خود ارزش معنای ثابت از میان می‌رود. یک اثر هنری، هرگز نمی‌تواند مستقیماً به‌چیزی که می‌خواهد به آن بپردازد اشاره کند و یک معنای ثابت را قبول کند، چراکه در این صورت اصلاً اثر هنری محسوب نمی‌شود و از امر “نشانه‌ای” فاصله گرفته است. هنر ذاتاً برای بازی با فرم شکل گرفته است، و طبیعتاً هرچه این بازی با فرم قوی‌تر و نشانه‌ای‌تر باشد، اثر هنری قوی‌تری داریم. در این‌جا می‌خواهم مبحث را کمی گسترده‌تر کنم، در تعریفی که از قصه‌نویسی گفته می‌شود، می‌گوییم قصه‌گویی وقتی جذاب می‌شود که از نظم روزمره فاصله بگیریم. این “برهم زدن تعادل” بخواهیم یا نخواهیم با “خلاقیت و تکراری نبودن”، “بدیع بودن”، و حتی “ساختارشکنی” مرتبط می‌شود. فرمالیست‌ها اساس هنر را بر مبنای “آشنازدایی” می‌دانستند، طبیعتاً یک وجه از “آشنا بودن” مربوط به پیش‌فرض‌های دوره‌ی شعری و مخاطب می‌شود، و چه بسا یک اثر نوشته شود که یک شرایط کاملاً نرمال و بدون جذابیت را به تصویر بکشد، اما در دل همین عمل “آشنازدایی” و کار تازه انجام داده است، و توانسته شرایطی ملال‌آور را در اثرش به اجرا برساند. حتی مسقیم‌گویی هم می‌تواند درجایی نشانه‌ای باشد از عصیان‌ راوی علیه تمامی رک نبودن‌ها و…، که در آن صورت باز هم رک نیست و نشانه است!

از عدم تقابل بین محتوا و فرم گفته شد، درواقع آشنازدایی وقتی درباره‌ی ایده‌ی اثر صورت بگیرد خود به خود این مرز از بین می‌رود. اگر راوی شعری شخصیتی عجیب‌غریب مثلاً هم‌جنس‌گرا باشد، اهمیتش نه به‌خاطر مدافع حقوق این قشر بودن! بلکه به‌خاطر سوژه و ایده‌ای تازه در فرم و شخصیت‌پردازی است، به‌همان علت که اگر آدم‌فضایی داشته باشیم از حقوق آدم‌فضایی‌ها دفاع نکرده‌ایم!

در نگاه امروزی به‌هنر، آن‌چیزی که قواعد یک اثر را تعیین می‌کند دنیای خود اثر است و جهان فرمی مدنظر، و نه قواعد و ایدئولوژی‌های ادبی که مربوط به ژانری مشخص باشند. یک مثال خیلی ساده می‌توان زد، اگر در دل یک اثر ما با فضایی سورئال مقابل می‌شویم، طبیعتاً آن نه به‌خاطر تعهد به یک مکتب، بلکه نشانه‌ای از “خواب بودن شخصیت”، “مصرف مواد مخدر” و… می‌تواند باشد که به‌اجرا رسیده است.

تا به این‌جا با چند چیز آشنا شدیم، “هنر به مثابه‌ی امری نشانه‌ای” و غیر مستقیم که در “فرم” اتفاق می‌افتد و “نظم تکراری” را با امر “خلاق” و “آشنازدایی” از میان برمی‌دارد و تعیین کردن مرزهای ادبی ژانر، توسط خود اثر.

در سطرهای بالاتر، به‌مسائلی اشاره شد که نه فقط مربوط به ژانر “شعر” بلکه به هنر مربوط می‌شد، پس از درونی کردن و فهم مسائل یک ژانر، می‌توانیم پا را یک گام فراتر بگذاریم. در این‌جا می‌خواهم به دو شاخصه که در آثار پست‌مدرن دیده می‌شوند اشاره کنم، “کلاژ”، و “تقدم دال‌ها به مدلول بیرونی”. پیش از این گفتیم، آن‌چیز که جهان و قواعد یک اثر را تعیین می‌کند، خود آن اثر است و نه ایدئولوژی‌های ادبی. طبیعتاً در این‌جا خط‌کشی بین ژانرها نسبی می‌شود، و تقدم جهان اثر هنری به مدلول‌هایش نسبت به جهان بیرون، یعنی پیش از آن‌که به‌دنبال وجه رئال اثر بگردیم به‌دنبال این می‌گردیم که چقدر در خود متن دال‌ها به‌یکدیگر پاسخ داده‌اند. درواقع یک اثر فانتزی به همان اندازه می‌تواند واقعیت را وانمایی کند که یک اثر رئال و علاوه بر تمامی این‌ها، یکی از پرسش‌های اساسی این است که پدیده‌ای به اسم “واقعیت” چیست که هنر بخواهد آن را بازساری کند و مستقیم به آن اشاره کند؟

مرز بین “شعر” و “داستان” و “نقاشی” و “فیلم” چیست؟ در این‌جا قبل از هرگونه مبحث نظری، می‌خواهم دو مثال بگذارم.

تصویر زیر، مربوط به صحنه‌ای از فیلم “روانی” ساخته‌ی آلفرد هیچکاک است:

حالا متن زیر را بخوانید:

“گردبادی از آب در چشم‌هایت
درِ چاه را برمی‌دارم
چشم‌هایت کویر می‌شود”

طبیعتاً شعر بالا یک شعر بداهه است. اما از همین شعر به چه چیزهایی می‌رسیم؟ (دو شخصیت در کار موجود است، راوی و کسی که دارد با آن حرف می‌زند) و روایتی شاعرانه با استفاده از آرایه‌های کلاسیک.

تصویر زیر یک نقاشی است:

حالا متن زیر را بخوانید:
“توپ پلاستیکی‌ام را در آدامست ترکاندی!”

می‌بینیم علاوه بر تصویر، عناصری مثل روایت، شخصیت و… درهرحال و درهر هنری وجود دارند، چراکه مربوط به زندگی و ذات هنر می‌شوند. فرض کنید می‌خواهید اثری بنویسید که راوی آن نابینا است و ناگهان بینایی خود را به دست می‌آورد، آیا نمی‌توانید در میانه‌ي کار ژانر اثر را از شعر به نقاشی منتقل کنید؟ و یا حداقل از تصاویر عینی با کمک کلمات در شعرتان استفاده کنید.

در این‌جا و قبل از جمع‌بندی می‌خواهم به‌یک وجه کمتر توجه شده در شعر امروزی‌مان بپردازم، چرا کم‌تر به زیبایی‌ها و تکنیک‌های داستان‌نویسی در شعر توجه می‌شود؟ چند شاخصه را می‌توان برای داستان‌نویسی به‌عنوان عنصر غالب قائل شد، “توجه به شروع – میانه – پایان” و “گره‌افکنی در آن”، “عنصر تعلیق”، “ضربه زدن روایی”، “فضاسازی”، “شخصیت‌پردازی”، و مهم‌تر از همه “پلات”. تمامی این شاخصه‌ها در شعر هم وجود دارند، و درواقع در تمامی هنرها به شکل منحصر به فرد خود. شاید به این عناصر در شعر ما کمتر توجه شده، به دلایل مختلف مثل “راوی-مولف” بودن آثار و… آیا استفاده از این تکنیک‌ها و دفرمه کردنشان در شعر، نمی‌تواند راه تازه‌ای باشد؟ آیا استفاده از ژانرهای تازه مثل “علمی‌تخیلی”، “جنایی” و… نمی‌تواند راه تازه‌ای برای “بدیع” بودن فضای امروز شعر باشد؟

جمع‌بندی:

آن‌چه در قسمت اول مدنظر بود، توجه و انتقال مسائل اولیه و گشودن راه بود. طبیعتاً در ادامه و در قسمت‌های بعد، مسائل را به‌طور تخصصی‌تر دنبال خواهیم کرد. “تکنیک‌ها” و المان‌های پست‌مدرن، توجه مشخص به مسائلی مثل “تعلیق” و “شگردهای داستان‌نویسی” در شعر و شیوه‌ی بروز آن‌ها و… مباحثی هستند که به آن‌ها پرداخته خواهد شد.

یک دیدگاه در “کوکولی کو؟ به‌سوی بوطیقایی تازه برای شعر (قسمت اول)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *