شعری از آوا صدیقی: خسته‌ام از ستاره… از من… شعر

خسته‌ام از ستاره… از من… شعر
خسته از یک شب ِ زمستانی…
کاش فریادها ترانه شود
آخر این سکوووت طولانی

پرم از گریه… خنده… از هر حس
پرم از کاش… پس چرا…؟ هرگز!
پرم از ترس، نفرت، از پوچی
پرم از “کفر” در دل حافظ

خسته از یک توهم کهنه
انفجار خیال تو در تخت…!
فهم و فرهنگ غیر قابل فهم
در میانگین مردمی خوشبخت!

خسته از ماه دل گرفته‌ی قرن
از قوانین رنگ و رو رفته
خسته از درد… خنده‌های عجیب…
خسته از ماه‌های بی‌هفته…!

عشق، مکثی برای مردن بود
عقل، راهی برای جان دادن
باختن در “گذشته”‌های قشنگ…
دست در آینه تکان دادن

خسته از انحراف یک پرتو
وسط یک شکست کانونی
خسته از مجرمین بی‌قانون
خسته از جرم‌های قانونی!

خسته از یک جهان بی‌قانون
بر لبی که بشارتش شادی است
غرق اندوه و آه میگوید:
مجرمی که گناهش آزادی است

خسته‌ام از تمام پایان‌ها
انتها، انتهای برجامی‌ست!
جمله‌ای لای دفترم می‌مرد:
زندگی درد بی‌سرانجامی‌ست…

آوا صدیقی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *