شعری از سمانه بازیار: صدای جیغ از برق کل ساختمان می‌آید

صدای جیغ از برق کل ساختمان می‌آید

درست همین‌جا
روی این پله بایست
تا از بهترین زاویه پنجره‌ام را ببینی
هنوز هوا روشن است
موهایم سفید نشده

به نرده‌های رنگ شده تکیه نکن
ردّ طناب کشیده شده تا طبقه‌ی پایین را
با چشم‌هایت دنبال نکن

صدای خنده‌های زن از طبقه‌ی بالا
وقتی کفشش را‌ بو می‌کشد
و راهرو را که بوی سیگار می‌دهد
از هجده‌سالگی
کف دستت خون می‌آید
دودی را که پشت پستان‌هایت حبس کردی
کسی در جوب‌های آبم تف می‌اندازد

درست بالای سرت
بند کفش بازمانده کار دستش داد
کسی از زاویه‌ی حسودم با مغز متلاشی شد

صدای جیغ از برق کل ساختمان می‌آید
انگار که سیم آن کفش‌ها را از پریز تلفن کشیده باشند
و خداحافظی نصفه و نیمه، دیگر هیچ‌وقت بوق نخورد
انگار که آب ریخته باشند بر سیم‌های لخت
که با جنون به بالا و پایین…
صدای ناله می‌آید
چرا به پنجره نگاه نمی‌کنی‌؟

خشم و روشنی
پلک‌هایت را زیر و رو می‌کنند
کاسه‌ای بین دعوای چشم‌هایت نشسته است
و از بی‌برقی‌اش گریه می‌کند

ناگهان از ویبره‌ی گوشی می‌پری

خیابان چقدر خوب می‌تواند درون ساختمان‌ها را ببیند!

به در ورودی می‌رسی و بازش می‌کنی
نه، موهایم ریخته‌اند
این هواست که هنوز روشن…
نیست!
شب را نباف!
دیگر حسود نمی‌شوم اگر
سیگار بی‌ترست را روی مغزم خاموش کنی

تو در خیابان چهل‌ساله‌ای

سمانه بازیار

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *