“مسیح” داستانی از فرشاد صحرایی

“مسیح”
داستانی از فرشاد صحرایی

مردی با بالاتنه‌ی لخت روی صندلی کنار پنجره نشسته است. روی بازویش خالکوبی مسیح به چشم می‌آید. به آرامی شلنگی به بازوی استخوانی‌اش می‌بندد. شلنگ را با دندانش می‌گیرد‌. با دست راستش سعی می‌کند رگش را پیدا کند. ضربه‌ای به نوک سرنگ می‌زند و سرنگ را وارد رگش می‌کند. دندان‌هایش را محکم‌تر روی شلنگ قفل می‌کند. خون در پوستش می‌دود.
لب‌هایش را تکان می‌دهد ولی صدایی بیرون نمی‌آید، بالاخره با زحمت هن و هن کنان می‌گوید: «نااااابه»
پسری با موهای بلند کف اتاق دراز کشیده. گردنش را به آرامی می‌خاراند. «جنسش که خوبه، پولشو چطور جور کنیم؟»
مرد که حالا نفس هایش نامنظم شده‌اند لب‌های خشکش را باز می‌کند: «خدا می‌رسونه!»
– «به خدات بگو زودتر برسونه، چون صادق گفت اگه تا فرداشب پولشو جور نکنیم…»
: «اگه تا فردا شب جور نکنیم چی؟»
– «کونمون پاره‌ست.»
: «مسیح کونشو پاره می‌کنه.»
– «تا جایی که می‌دونم مسیح اهل خشونت نبود‌ آخرشم کون خودش پاره شد.»
با بی‌حالی نگاهی به جوان می‌اندازد. «تو این دنیا نه، تو دنیای دیگه.»
جوان موبلند به زحمت تکانی به خودش می‌دهد‌‌. موبایلش را از روی میز کهنه‌ی کنارش برمی‌دارد و ترانه‌ای پخش می‌کند: «یه جا خوندم مسیح گفته همه رو دوس داشته باش، حتی دشمنت.»
مرد به پنجره نگاه می‌کند، با سیگار روی لبش جواب می‌دهد: «آره.»
«خب اگه همه رو دوس داشته باشی حتی دشمنت، اون وقت ارزش دوست داشتن چیه؟»
مرد بی توجه به حرف جوان جواب می‌دهد: «اسم این ترانه چیه؟»
«come together» –
: «این‌که این ترانه به جفتمون حال می‌ده باعث می‌شه از ارزشش کم شه؟»
پسر موبلند که چشم‌هایش را بسته‌است می‌خواهد جوابی بدهد ولی ساکت می‌ماند، بعد از چند لحظه سکوت می‌پرسد: «راستی چی شد که اومدی تو فاز مسیح و این داستانا؟»
مرد هنوز به پنجره خیره‌است: «بچه بودم، یه جا خونده بودم که مسیح گفته اگه کسی بهت سیلی زد، تو سمت دیگه‌ی صورتتو بیار جلو تا بازم بهت بزنه. بابام مث همیشه مست کرده بود و شروع کرد به غر زدن. منم بهش گفتم مسیح گفته هیچ صدایی بالاتر از صدای خدا نیست. محکم خوابوند تو گوشم و گفت که صدای این سیلی از صدای خدا بلندتره! منم اون طرف صورتم رو گرفتم که بازم بزنه.»
– «من زیاد با تو و مسیح موافق نیستم. اگه کسی یه سیلی بهم بزنه، دوتا میزنم! البته اگه قبلش نشئه کرده باشم‌‌!»
مرد بینی‌اش را فین می‌کند: «تو چی شد سر از این گه دونی درآوردی؟»
جوان موبلند ریش‌های کم پشتش را می‌خاراند: «برای یه یارویی پادویی می‌کردم، اون تو خط این‌جور چیزا بود منم کم کم وارد شدم.»
– «چه چیزایی؟»
: «هرچیزی که ممنوعه. از پاسور و حشیش بگیر تا مشروب و کس مصنوعی.»
مرد لبخندی می‌زند، دندان های زردش نمایان می‌شوند: «کس مصنوعی؟»
– «آره. یه بار نزدیک بود یکیشونو حامله کنم.»
: «مگه حامله هم می‌شن؟»
– «نه. ولی این‌که یه کس مصنوعی حامله شه از حامله شدن مریم مقدس منطقی‌تره!»
: «گاله‌تو ببند بچه کونی.»
– «اگه واقعاً مسیح وجود داره ازش بپرس.»

***

هر از گاهی ماشینی رد می‌شود و رهگذری عبور می‌کند. به تیر چراغ برق تکیه داده‌ام و منتظرم. موبایل در جیبم می‌لرزد. «آرمین در رو باز گذاشتم. بیا تو. فقط تو رو خدا حواست باشه کسی نبینه.»
نفس عمیقی می‌کشم و با گام هایی لرزان به سمت در می‌روم. حیاط بزرگی‌است که دور تا دورش را اتاق هایی کهنه محاصره کرده‌اند. آن طور که مهدیه می‌گفت امشب همسایه‌ها و پدرش به مراسم عروسی یا تشییع جنازه رفته‌اند. مهم نبود کدام گوری هستند، مهم این بود که می‌توانستم بعد از یک ماه آشنایی بالاخره لمسش کنم. با احتیاط حیاط را طی می‌کنم و به سمت اتاقی می‌روم که چراغش روشن است. نفسم را در سینه حبس و در زنگ زده را به آرامی باز می‌کنم. گوشه ی اتاق کز کرده‌است، آرام جلو می‌روم و کنارش می‌نشینم. خودش را جمع می‌کند و زیرچشمی نگاهم می‌کند. به چشم هایش زل می‌زنم: «خجالت می‌کشی؟»
– «سلامت کو؟»
«سلام.»
: «علیک سلام.»
به گل‌های قالی کهنه نگاه می‌کند. چانه‌اش را می‌گیرم ولی باز هم پایین را نگاه می‌کند. دست هایش می‌لرزند، دست‌های خودم هم می‌لرزند. شالش را از سرش می‌کشم، می‌خواهد دوباره سرش کند.
: «حیف موهای قشنگت نیستن بپوشونیشون؟»
آرام می‌شود.
: «موهاتو رنگ کردی؟ تو عکسات تیره ترن.»
زیر لب نه میگوید. دسته‌ای از موهایش را دور انگشم می‌پیچانم و قبل از این که کاری کند لب‌هایم را روی لب‌هایش می‌چسبانم. بچّه‌ها می‌گفتند خوشمزه‌است ولی برای من مزه‌ی خاصی نمی‌دهد، فقط از داغی‌اش خوشم می‌آید. ناخودآگاه دستم را به سمت سینه‌اش می‌برم. دستم را کنار می‌زند. دوباره دستم را می‌برم این‌بار لبش را از لب‌هایم جدا می‌کند. با چشم‌های مشکی‌اش مظلومانه نگاهم می‌کند. «گفتی فقط لب نه بیشتر.»
انگشت‌هایش را لای انگشت‌هایم قفل می‌کند. «دوست دارم آرمین.»
دستش را روی شلوارم می‌گذارم و جواب می‌دهم: «منم دوست دارم.»
– «آرمین تو رو خدا نکن، بذار بغلت باشم.»
شلوارم را می‌کشم پایین و می‌ایستم:
«زود باش تا مامانت اینا نیومدن.»
چیزی نمی‌گوید. فقط سرش را بالا می‌گیرد و من را که با کیر راست شده بالای سرش ایستاده‌ام را مظلومانه نگاه می‌کند. انگار بغضش گرفته‌است.
با صدای در به خودم می‌آیم‌. قلبم محکم می‌کوبد. دست‌هایم عرق می‌کنند. «در می‌زنن؟»
مهدیه که بیشتر از من ترسیده‌است سر تکان می‌دهد. مغزم کار نمی‌کند. فقط از ته دلم به درگاه تمام خداهایی که می‌شناسم و نمی‌شناسم دعا می‌کنم. «برای بیماری مامان، برای خرج دانشگاه خواهرم، برای پول مواد بابام کمکم نکردی فقط این یه بار کمکم کن.»
یک دفعه همه چیز تاریک می‌شود. صدای لرزان مهدیه را می‌شنوم: «برق رفته. برو پشت در قایم شو تا من سرشونو گرم کردم فرار کن.» آرام پشت در قایم می‌شوم. می‌خواهند دوباره در بزنند که مهدیه در را باز می‌کند و با جیغ و داد می‌گوید: «یه عقرب اومده تو بابا!»
دست پدرش را می‌گیرد و او را دنبال خودش می‌کشد. از جایم بلند می‌شوم و از در بیرون می‌روم. نمی‌دانم چرا ولی به جای این‌که به سمت حیاط بدوم به سمت اتاق کناری می‌دوم. می‌خواهم زیپ شلوارم را ببندم که متوجه می‌شوم دونفر دیگر در اتاق هستند. خشکم می‌زند.
مردی که روی صندلی نشسته لبخندی می‌زند و به دیگری می‌گوید: «بفرما! اینم مسیح.»

***

برای چند لحظه سکوت حکم‌فرماست. نور فانوس کهنه‌ای اتاق را روشن کرده‌است. جوان موبلند می‌گوید: «این رفیقمون فک می‌کنه تو مسیحی! منم اگه تازه از این جنس زده بودم این‌جور فکر می‌کردم. ولی در حال حاضر به تخمم نیست که کی هستی. فقط یه سوال دارم‌. حامله شدن مریم مقدس توسط خدا منطقی‌تره یا حامله کردن یه کس مصنوعی توسط یه آدم؟»
آرمین که از شوک اوّلیه خارج شده با دست و پاچگی زیپ شلوارش را می‌بندد: «مریم.»
با خوشحالی به جوان موبلند می‌گویم: «دیدی گفتم!»
فریاد مرد همسایه به گوش می‌رسد: «این کفش ها مال کی‌اَن؟»
صدای گام‌هایی سنگین که نزدیک و نزدیک‌تر میشوند به گوش می‌رسد. محکم در را می‌کوبد. «در رو وا کن تا نشکوندم.»
به آرمین می‌گویم: «پاشو برو تو کمد قایم شو، من درستش میکنم.»
صورتش را ترس فرا گرفته. در کمد را باز می‌کند و خودش را هر طور شده در آن جا می‌دهد.
به جوان موبلند می‌گویم: «گفتی چطور پول صادق رو جور کنیم؟ الان درست می‌شه.»
از جا بلند می‌شوم. دستگیره‌ی در را که می‌چرخانم، مرد همسایه با کفش به صورتم می‌کوبد: «کسکش حرومزاده مادرتو می‌گام.»
درد در بینی‌ام تیر می‌کشد‌‌. می‌خواهد دوباره به طرفم حمله کند که می‌گویم: «صادق نزن! یارو رو گرفتم!»
صادق داد می‌زند: «کجاس؟»
لنگان لنگان به سمت کمد می‌روم. «اینجاس.»
در کمد را باز می‌کنم. خشکم می‌زند. غیر یک کس مصنوعی چیز دیگری در آن نیست.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *