“اسم من، نورگیر” داستانی از احسان جاوید

“اسم من، نورگیر”
داستانی از احسان جاوید

امروز از آن روز‌های خلوت کتاب فروشی است. نه اینکه روز‌های دیگر شلوغ باشد ولی خب، امروز دیگر واقعا خلوت است. ابر‌های سیاهی از دیشب، آسمان را پر کرده بودند و با اینکه الان هنوز صبح است اما به تاریکی عصر می‌ماند. بوی باران و خاک مرطوب شده لا به لای قفسه‌های کتاب پیچیده‌است. تلفن فروشگاه را برمی‌دارم و به غزل زنگ میزنم. برایش توضیح می‌دهم که وقتی روی نردبانِ قفسه‌های کتابخانه بودم، موبایلم از جیبم افتاد و چند تکه شد. می‌گویم که موبایلم خاموش است و نگران نباشد.
پشت صندوق می‌نشینم و “کافکا در کرانه” را ادامه می‌دهم. صدای برخورد قطره‌های آب با ویترین مغازه شدت می‌گیرد. ازپشت ویترین به بیرون نگاه‌ می‌کنم. احساسم می‌گوید که امروز با دیگرروز‌های بارانی فرق دارد ولی مطمئن نیستم… شاید تاثیر خواندنِ کافکا در کرانه باشد. شاید یک “ناکاتا”ی دیگری این دور و بر ها پرسه می‌زند. هر چه هست، امیدوارم که زودترتمام شود.
کافکا را می‌بندم. تکه‌های از هم جدا شده‌ی گوشی‌ام را از کشو زیر میز بیرون می‌آورم. می‌خواهم نگاهی‌ به آن ها بیاندازم که دِر فروشگاه باز می‌شود. مردی با یک بارانی زرد وارد می‌شود. از آن مدل‌هایی که این اطراف کمتر کسی می‌پوشد. آب ازتمام بدنش چکه می‌کند. کلاه بارانی را از سرش بر می دارد و به سمت صندوق می‌آید. دو دست خیسش راروی میز می‌گذارد و می‌گوید:
“باید منو مخفی کنی، دنبالم می‌گردن…”
نمی‌دانم برای چه مدت اما به خودم که می‌آیم، متوجه می‌شوم که نمی‌توانم چشم از صورت نورانی‌اش بردارم… جذابیت پیامبرگونه‌ای دارد.یک صورت کشیده و استخوانی، با ریش و سبیل قهوه‌ای رنگ و موهای پرپشتی که فرق از وسط باز کرده‌اند.
او که متوجه مبهوتی من شده‌است، خودش را کمی عقب می‌کشد. و با چشمانش التماس می‌کند. چشمان سیاهی دارد. آنقد سیاه که اصلا انگار عدسی ندارند. به سمت ویترین می‌رود و از لای کتاب‌های آن به بیرون نگاه می‌کند. همانطور که به بیرون خیره شده است، بلندتر از قبل می‌گوید:
“زود باش. باید الان تصمیم بگیری… دارن میرسن…”
سعی می‌کنم به خودم بیایم. کافکا را در کشو می‌گذارم. ازپشت صندوق بلند می‌شوم. می‌گویم دنبالم بیایَد. به سمت قفسه‌های کتاب می‌روم. نردبانِ ریل شده به قفسه ها را هول می‌دهم تا به آخرین قفسه از کتاب ها برسم.
می‌گویم:
” برو بالا، آخرین قسمت طبقه کتابا،یه فضای خالیه که بالش و تشک پهن کردم. اونجا بمون”
سری تکان می‌دهد و با سرعت از نردبان بالا می‌رود. بالا رفتنش را تماشا می‌کنم. قطره‌های روی لباس‌هایش حین بالا رفتن روی صورتم می‌چکند. با کف دست صورتم را پاک می‌کنم و به سمت صندوق می‌روم.
منتظر می‌شوم. نمی‌دانم منتظِر چه چیز، تنها بی حرکت روی صندلی می‌نشینم و به در خیره می‌شوم. انتظار چیزی را کشیدن همیشه عذاب آور است، حال آنکه الان حتی نمی‌دانم باید انتظار چه چیزی را بکشم.
صدای داد و فریاد از بیرون شنیده می‌شود. با اینکه باران هنوز قطع نشده‌است اما صدا به خوبی شنیده می‌شود. در باز می‌شود و دو مرد با کت و شلوار کاملا خیس وارد می‌شوند. از لای در بیرون را نگاه می‌کنم. چند مردِ دیگر هم با همین شکل و شمایل بعلاوه چند دوربین عکاسی بیرون ایستاده‌اند و مدام به اطراف ‌سر می‌چرخانند. یکی ازآن دو مردِ داخلِ فروشگاه سیگاری از جیبش در می‌آورد و به زحمت، با کبریت‌هایی که معلوم است نم کشیده‌اند،روشن می‌کند و در لا به لای قفسه‌های کتاب شروع به گشت زنی می‌کند. آن مرد دیگر جلو می‌آید. یک عکس روی میز می‌گذارد و با انگشت به چهره مردی که چند دقیقه پیش پناهش دادم اشاره می‌کند. با صدای آرامی‌ که رازآلودی چهره‌های ترسناکشان را چند برابر می‌کند می‌گوید:
” چنددقیقه پیش، تو این خیابون بود، احتمالا باید دیده باشیش.”
زیر چشمی به مرد دومی که لا به لای قفسه ها سیگار دود می‌کند، نگاه می‌اندازم. هنوز عکس العمل غیر عادی‌ای نشان نداده است. همانطور که روی صندلی نشسته ام، برای اینکه نشان بدهم حرکاتشان تاثیری رویم نگذاشته است، در صندلی‌ام فرو می‌روم و به پشتی آن تکیه می‌دهم. نگاهی به عکس می‌اندازم. تصویرآن مرد نورانی در کافه‌ای، به همراه چند مرد دیگر ثبت شده است. یکی از آن مرد ها چشم‌هایش را بسته است و روی میزی دراز کشیده. آن مرد نورانی بالای میز ایستاده است و دو انگشت اشاره اش را روی شقیقه‌های مرد گذاشته است. بقیه مرد ها هم با فاصله از آن دو،روی صندلی‌هایشان نشسته‌اند و با چشمانی گشاد به آن دو خیره شده‌اند. پوزخندی می‌زنم و می‌گویم:
“مثل یکی از شات‌های فیلم‌های وسترنِ…”
مردِ دوم که بازدید قفسه ها را تمام کرده است، به سمتم می‌آید و با صدایی شبیه به همکارش می‌گوید:
“تو فیلمهای وسترن ازاینا هم هست، نه؟”
و با دستِ چپ، گوشه کتش را کنار می‌زند و اسلحه‌اش را نشان می‌دهد. عکس را پس‌می‌دهم و سعی می‌کنم لرزش صدایم را کنترل کنم:
“نه من چیزی ندیدم.لطفا اینجارو زودتر ترک کنین آقایون تا پلیس.‌…”
دو مرد با صدای بلند می‌خندند. عکس را پس می‌گیرند و از فروشگاه ‌خارج می‌شوند. باران بند آمده است. هنوز روی صندلی نشسته‌ام. نوری از داخل فروشگاه روشن می‌شود و توجهم را به خودش جلب می‌کند. از همان جایی است که به مرد نورانی پناه دادم. نردبان را بالا می‌روم.
مرد نورانی لامِپ آن بالا را روشن کرده بود.
می‌پرسم: ” این لامپ چند هفته پیش سوخته بود…”
می‌گوید:” الان دیگه مثل اولش کار می‌کنه، فک کنم دیگه بتونم بیام پایین. ”
از نردبان پایین می‌روم و او هم پشت سرم می‌آید. می‌روم پشت صندوق می‌نشینم. تکه‌های جدا شده‌ی گوشی را می‌خواهم در کشو بگذارم که می‌گوید:
“بذار یه نگاهی بهش بندازم…”
قطعاتش را یکی یکی نگاه می‌کند. همه را با نظم و دقت خاصی کنار هم می‌چیند و درِ پشت گوشی را محکم می‌بندد. به کشو اشاره می‌کند و می‌گوید:” بزنش به شارژ تا روشن بشه.” همین کار را می‌کنم. خیلی از کارش مطمئن است. گوشی را که به شارژ می‌زنم صفحه‌اش روشن‌می‌شود. می‌گویم:” واقعا درست شد. ممنونم ازت. مثل اینکه توی تعمیر لوازم الکتریکی تبحر داری.”
_ من فقط چیز‌های خراب رو درست می‌کنم. میتونم ازتون یه خواهشی کنم؟!
اره بگو، فقط مثل قبلی زیاد سخت نباشه”…”
_میشه اجازه بدین من اینجا بعنوان کارگرتون کار کنم؟ هیچ مزد و پاداشی نمی‌خوام، فقط از جای خوابتون استفاده میکنم.
“من هنوز روی شما شناختی…”
_شما اصلا هر وقت خواستی فروشگاه رو ترک کنی در رو به روم قفل کن. من مشکلی با این قضیه ندارم.

به کتاب ها نگاهی می‌اندازم. به دوربین‌های مدار بسته هم همینطور. جای نگرانی نیست. می‌گویم:
باشه، بهتره چند هفته‌ای رو آزمایشی جلو بریم” ”
تشکر می‌کند و برمی‌گردد به محل استراحت سابقم. بنظرم آنقدرها هم مهم نیست که با غزل درمیانش بگذارم.

□□□

کرکره را باریموت بالا می‌دهم. وارد فروشگاه که می‌شوم، مرد را در حال تِی‌ کشیدن می‌بینم. تشکر می‌کنم و پشت صندوق می‌روم. یک لحظه از ذهنم می‌گذرد که دوربین ها را چک کنم. مرد نورانی می‌گوید:”هیچ اشکالی نداره رفیق، هر وقت خواستی دوربین هارو چک کن.”. خجالت زده می‌شوم. نمی‌دانم تصادفی بود یا نه. می‌گویم نیازی نیست و کافکا را از کشو بیرون می‌ آورم.
نزدیک‌های عصر است که زنی به همراه نوزادی که در بغل دارد وارد می‌شوند. چند پسر نوجوان که از مدرسه تعطیل شده‌اند هم در میان قفسه ها کتاب ها را ورق می‌زنند. نوزاد از لحظه ورودش شروع به گریه کرده‌بود. ازآن گریه‌های گوش خراش. توجه بقیه مشتری ها به نوزاد جلب شده‌است. مادر نوزاد تمام تلاشش را درآرام کردن او بکار می‌گیرد و زیر لب، از من عذرخواهی می‌کند. مرد نورانی‌ که با گردگیر در حال تمیز کردن کتابها بود، به سمت مادر می‌رود و انگشت اشاره‌اش را از پیشانی تا نوک بینی نوزاد می‌کشد. نوزاد بلافاصله به خواب عمیقی می‌رود، مادر اولش بچه را از مرد دور می‌کند و می‌گوید:
“چیکار میکنی آقا؟؟”
اما بعد که صدای خُرخُر نوزاد را می‌شنود، خیالش راحت می‌شود و از فروشگاه بدون تشکر خارج می‌شود.
به مرد نورانی چشم غره می‌روم. با نگاهش می‌گوید که کاِر خاصی انجام نداده است.
آن شب قبل ازرفتن، او پرسیدم:
“من هنوزاسم شمارو هم نمیدونم…”
درست میگی رفیق، خب نپرسیدی اصلا، من رو “نورگیر” صدا میکنن. _
” نورگیر؟!”
اره… بیشتر یه لقبِ تا اسم._
“چرا حالا نورگیر…؟!”
خودمم زیاد باهاش موافق نیستم ولی خب، برام مهم نیست چی صدام بکنن. _
“چی شد که همچین اسمی روت گذاشتن؟”
وظیفه نورگیر اینِ که تو دلِ تاریکی،یه روزنه‌ای باز کنه و فضا رو روشن کنه. فکر کنم به همین دلیل _
بهم میگن…
“تو همچین کاری انجام میدی؟”
_ من فقط چیز‌های خراب رو درست می کنم…
دیگر مکالمه‌ام را ادامه نمی‌دهم. از او خداحافظی می‌کنم.
چند روز بعد از آن اتفاق هم، پیرمردی را که دچار سرفه‌های شدیدی شده بود، به حالت اولش برگرداند و سرفه‌هایش را ازبین برد. کم کم دیگر به قدرت ماورایی‌اش‌ پی برده بودم. البته تنها من نبودم، مشتریان هم از این ویژگی‌اش باخبر بودند. طوری که ساعت ها از روز را برای مشتریان وقت می‌گذاشت. مردی رادیوی قدیمی‌اش را برای تعمیرآورده بود، خانم مسّنی، حیوان خانگی‌اش را، مادری، فرزند مریضش را و…
یک شب، نزدیک ساعات پایانی کار، مرد جوانی وارد فروشگاه شد. به گوشه و کنارفروشگاه نگاهی انداخت. وقتی دید جز من و نورگیر فرد دیگری در فروشگاه نیست،پشتی در را انداخت و به سمت نورگیر رفت. در گوشش حرفی زد. مردِ نورگیر دستی روی پیشانی‌اش می‌گذارد. سری به نشان تایید برای آن مرد تکان می‌دهد. مرد از فروشگاه خارج می‌شود و در راپشت سرش باز می‌گذارد. نورگیر به سمت من می‌آید:
“ببین رفیق، من واقعا نمیدونم کارایی که در حقم انجام دادی رو چجوری جبران کنم. کم کم باید ازاینجا برم، همینجوریش هم خیلی بهم نزدیک شدن، با کاری هم که الان می‌خوام انجام بدم، حتما دیگه پیدام می‌کنن…”
چهره‌اش نورانی تر از همیشه شده بود. آن مرد همانطور که گونیِ بزرگی را به سختی روی زمین می‌کشید وارد شد. نورگیر، پشت سرش، در را بست و چفتش را انداخت. مرد گونی‌ را با جسم تیزی پاره کرد…
جنازه زن جوانی درکف فروشگاهم بود.
انگار که چند ساعت پیش به خواب رفته باشد. هیچ اثری از زخم و جراحت روی بدنش نبود. پاهایم لرزش ترسناکی گرفته بودند. نورگیر به مرد می‌گوید:
“تو ماشین رو روشن نگه دار، من به محضِ تموم شدنش میام پیشِت، همین الانم خیلی بهم نزدیک شدن”
مرد می‌خواهد مخالفت کند و به زن اشاره می‌کند که او هم باید همراهشان برود، اما نورگیر اعتنایی نمی‌کند و او را به سمت ماشین می‌فرستد و بالای سرِ زن می‌نشیند.
انگشتانش راروی شقیقه زن می‌گذارد و چشمانش را می‌بندد. رگهای صورتش کمی باد می‌کند. لامپ‌های فروشگاه روشن و خاموش می‌شوند. صدای افتادنِ قطره‌های باران، روی شیشه ویترین فروشگاه شنیده می‌شود. به یکباره زن چشم باز می‌کند و نفس نفس زنان روی زمین می‌نشیند…
نورگیر، بی‌حال روی زمین می‌افتد. به سمتش می‌روم. می‌خواهم کمکش کنم بایستد که با دست من را دور می‌کند. خودش روی پاهایش می‌ایستد. به صورتم نگاه می‌کند و می‌گوید: “برای همه چیز ممنون رفیق، برای همه چیز…”
. از فروشگاه بیرون می‌رود و سوار ماشین می‌شود
نور فلشِ دوربین چشمم را می‌زند، مرد‌های کت و شلوارپوش پشت ویترین ایستاده‌اند….

احسان رحمانی جاوید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *